خرید بک لینک
آموخته ام که با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خان

برچسب: نویسنده: کیان سلیمانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 15:38

من دیوانه دگر کار ندارم در شهر مانده ام چاره کارم در چیستبه بیابان بزنم ناله کنم یا که چنین سوختم و دل بِکنم چاره کارم در چیست .....چقدر شعر نوشتم برای باران نم نمک آمد و رسوایم کرد من رسوا در شهر ن

برچسب: نویسنده: کیان سلیمانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 15:38

سادگیم را
یک رنگیم را
به پای حماقتم نگذار

انتخاب کرده ام که ساده باشم
و دیگران را دور نزنم

وگرنه دروغ گفتن
و بدبودن و آزار و فریب دیگران
آسان ترین کار دنیاست
بلد بودن نمی خواه

برچسب: نویسنده: کیان سلیمانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 15:38

چه جالب است
ناز را می کشیم
آه را می کشیم
انتظار را می کشیم
فریاد را می کشیم
درد را می کشیم
ولی بعد از این همه سال …
آنقدر نقاش خوبی نشده ایم که بتوانیم
دست بکشیم
از هر آنچه که آزارمان می دهد

برچسب: نویسنده: کیان سلیمانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 15:38

آدم ها می آیند، زندگی می کنند

می روند و می میرند!

اما فاجعه زندگی تو آن هنگام آغاز می شود که آدمی می رود اما نمی میرد! می ماند...

نبودش در بودن تو چنان ته نشین می شود که تو می میری!

در حالی که زنده ای!

برچسب: نویسنده: کیان سلیمانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 15:38

وقتی به بالای قله برسی

شاید همه دنیا تو را نبینن.

ولی تو همه دنیا را می بینی..

گاهی زندگی یعنی سخت کوشی

برای رویايي كه کسي جز شما

قادر به دیدنش نيست...

برچسب: نویسنده: کیان سلیمانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 15:38

زندگی بهشت است

برای آنهایی که؛

عاشقانه عشق میورزند!

بی پروا محبت میکنند

و کمتر ازدیگران انتظار دارند

برچسب: نویسنده: کیان سلیمانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 15:38

فکرش را بکن یک روز قید همه چیز را بزنی و بروی، کجایش را نمی دانم. جایی که هیچ پونزی توان نشانه گذاری آنجا را در نقشه نداشته باشد. جایی که آبی آسمانش، محتاج سفرهای آخر هفته ی مردمانش نباشد. جایی فراتر

برچسب: نویسنده: کیان سلیمانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 15:38

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟شاگردان جواب دادند:۱۰۰ گرم ، ۲۰۰گرم ، 150 گرماستاد گفت:من هم ب

برچسب: نویسنده: کیان سلیمانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 15:38

بیخودی خندیدیمکه بگوییم دلی خوش داریمبیخودی حرف زدیمکه بگوییم زبان هم داریم*و قفس هامان رازود زود رنگ زدیمو نشستیم لب رودوبه آب سنگ زدیم*ما به هر دیواریآینه بخشیدیمکه تصور بکنیمیک نفر با ماهست*ما زما

برچسب: نویسنده: کیان سلیمانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 15:38

صفحه بندی